به نام خدا

سلام.

آدم كه خيلي دلش گرفته باشد و دستش به بعضي چيز ها نرسد بر مي دارد خودش را مي ريزد توي واژه هايي كه اگر بزرگ شوند شعر مي شوند....

 

ميريزد از سخاوت دستانت ، يك باغ ياس در رگ كندوها

زنبورها به سمت تو مي آيند تا رفته شهد از تن شب بوها

از ابر هاي بارور اين شهر تا آسمان سرخ تو راهي نيست

اين هشت هاي منتشر مشكي...شوق تو در مسير پرستوها

گاهي هوا كه بد بشود خوب است از باد هاي شهر تو بنويسم

در عرشه جاي صحبت طوفان نيست تا مي برند نام تو جاشوها

اينجا فلوت چوبي چوپانها با گرگ هاي دهكده مي رقصند

ديگر چگونه سوي تو بگريزند از دست گرگ ها رمه آهوها

چشم تمام پنجره ها را بست آغوش باز پنجره فولادت

شب ها كه نورهاي جهان خوابند، چشمان توست علت سوسوها

 

پ.ن.۱.حافظا این چه کید و دروغ است/کز زبان می و جام ساقی است/نالی ار تا ابد باورم نیست/ که بر آن عشق بازی که باقی است/من بر آن عاشقم کو رونده است( نيما يوشيج)

پ.ن.۲.مارگريتا/مارگريتا/مارگريتا/...آه!ماگريتا!/ سوزن گرامافون روي نام تو گير كرده است.(رسول يونان)

 

 


 

یک کربلا سه سالگی ات را بزرگ کرد

هوالشهید

سلام .

بی مقدمه غزل مثنوی....نذر سه ساله ی کربلا...

 

کوچک نه از فصاحت باران بلیغ تر

از قله های سر به زمستان ستیغ تر

از سرو های سبز خیابان بلند تر

با جاده های خشک بیابان رفیق تر

یک دست روی صورت ماهی که غرق خون...

چشماش از فرات کمی هم غریق تر

در گیر و دار حادثه قرآن به سر گرفت

خورشید روی نیزه ی سردی حریق تر

یک کربلا سه سالگی اش را بزرگ کرد

یوسف دوباره قصد عزیمت به گرگ کرد

عیسی نظر به دشت شهیدان زد و ...ولی

موسی عصا به قلب بیابان زد و ...ولی

میخواست آب را به نظر کیمیا کند

میخواست درد کودکی اش را دوا کند

ترسید از حکایت آدم بزرگ ها

میخواست تا عمو نرود پیش گرگ ها

خون در هوای چاره ی اشکی که میچکید

روی زمین دو دست ،و مشکی که می چکید

یک دل که در چکاچک شمشیر ها گرفت

جان داد و جان تازه ای از تیر ها گرفت

یک کربلا سه سالگی ات را بزرگ کرد

توی خرابه های پر از درد و درد و درد

ـ آه عمه جان! بگو که پدر را بیاورند!

اما نگو که سینی سر را بیاورند

  ***

حالا خدا دو بال تو را داد و پر زدی

روی درخت های زمستان تبر زدی 

 

پ.ن.۱: انسان غربی آخر الزمانی همان گره گوار سامسا(شخصیت اول رمان مسخ نوشته کافکا)است. اوج جهش ژنتیکی اش این است که صبح از خوابی آشفته بیدار شود و تبدیل به حشره ای عظیم شود . اما انسان شرقی آخرالزمانی به مراتب پیچیده تر است. او صبح از خواب بیدار می شود و به جای یک حشره ، به دو حشره تبدیل می شود .مدرن و سنتی . شاید هم بیشتر...( بیوتن، رضا امیر خانی)