سلام.
گاهي وقت ها هست كه آدم احساس ميكند تمام شعر هاي جهان دارد توي دلش تاب ميخورد ... ميخواهد بالا بياوردشان روي كاغذ اما نمي شود ... و اينقدر لج مي كنند تابلاخره مي آيند روي كاغذ همانطوري كه خودشان ميخواهند... حتي اگر تجربه هايي نابخشودني و تازه هم باشد... حتي اگر اشتباه هم باشد...
۱.شب سياه ترين اتفاق جهان است
وقتي
چشم هاي تو نيست
تا به روز سياه بنشاندم
...............
۲.از در كه مي وزي
صداي هزار درويش است
در گوش بادهاي جهان
..................
۳.درخت بهانه ي بي برگيست
كه پاييز
از راه نرسيده
توي جوب ها بريزد
خودش را مَرد
...................
۴.از بلند ترين سپيدار شهر
بسپاريد بياويزند
غزلهايي را
كه به جرم تو سپيد شدند
.........................
۵.شبم را كه آتش بزني
از روز هم روشن تر مي شود
تكليفم
..............
بعد دلم براي غزل تنگ مي شود.....
دلم براي غزل تنگ ميشود گاهي ...
و مي روم بشوم شكل كفتر چاهي ....
و مي روم كه تنم بركه اي زلال شود
درون خود بتوانم بپرورم ماهي
كه ماه و ماهي و مهتاب من تو هستي تو
بلغز در نفس دست هام گهگاهي
پلنگ مي شوم و ميپرم تو را در اوج
به جز كليشه ندارم به سمت تو راهي
به زور قافيه فيل از نفس كه مي افتد
اگر تو بر تن شطرنج ها كني شاهي
كه گفته است غزل شكل ديگر عشق است؟
به دستهات قسم نيست، آخر عشق است
بسوز و شعله ورم كن كه از تو بنويسم
كه آتش تو بيان قوي تر عشق است
بگو كه نقطه ي آغاز شعر هاي مني
بگو به كهنه نويسان كه تن، سر ِ عشق است
تمام پنجره ها سمت باغ باز شده ست
ولي چه فايده پاي كلاغ باز شده ست
ببين نبودي و يخ خانه را قرق كرده
ببين نبودي و پيچ اجاق باز شده ست
تمام اين گره هاي هزار ساله ي كور
به دست عشق ... همين اتفاق باز شده ست ....
پ.ن.۱.«-نوشته بودی فقط دیوانه ها،فقط عاشق ها ...فقط آن ها که خیلی خیلی متفاوت اند خوب که چی؟ چرا جمله ات را کامل نکرده بودی؟
- تو میتونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله سر بریده بذاری و کاملش کنی . من اما چیزی به ش اضافه نمی کنم. من میخوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلمات ش به التماس بیفتند. می خوام اين كلمات عوضي كه عرضه ي گفتن يه دوست داشتن ساده رو هم ندارند براي گرفتن فعلي از من به زانو در بياند . بذار اين جمله خبر مرگش در همين وضعيت بمونه و جون بكنه و بميره.»( حكايت عشقي بي شين ، بي قاف، بي نقطه - مصطفي مستور)
پ.ن.۲. از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را...(فروغ فرخزاد)