چقدر دورتری از من

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

"شیخ اجل"

چقدر دورتری از من

تویی که بی خبری از من

در آسمان تو جا مانده

مسیر رقص پری از من

تبر بزن به تنم وقتی

نبرده ای ثمری از من

ندیده هیچ کسی جز تو

به قدر مو ضرری از من

تویی که در سرم آشوبی

هزار بار سری از من

قشون وحشی چنگیزی

چه مانده تا ببری از من ؟

نشد برادر من باشی

که پیرهن ندری از من

به خاطرت بسپار این بار

به قدر ضربدری از من


پ.ن.۱:چقدر ندیده و نشناخته پدر محمد حسین جعفریان را دوست داشتم . از بس که توی یادداشت هایش از پدر ، جانمازش و آموزه هایش مینوشت . این چند خط بزرگترین کاری که می توانند بکنند این است که یک تسلیت کوچک باشند.

پ.ن.۲:خدای من ! یک دقیقه تمام شادکامی ، آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست  ؟ "شبهای روشن/ فئودور داستا یفسکی"

 

 

ادامه نوشته

رقص خواهد کرد در هر دفترم آتش ...

هوالحق

  آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت...

 

نیمِ من آب است ، نیم دیگرم اتش

پیش رو دریا ولی پشت سرم اتش

در تنم ققنوس های تازه می خوانند

گرچه می زاید همین خاکسترم آتش

بی گمان روز ازل حتی خدا می خواست

جای جان جاری کند در ساغرم آتش

یا بسازد خاک را از رد پاهایم

یا بسوزد از همین بال و پرم آتش

می گریزم سمت اقیانوس، ازاین شهر

هر چه سوغات است با خود می برم آتش

باد هم با اینکه باد ناموافق نیست

پخش خواهد کرد در سرتاسرم آتش

چون خلیلی منتظر می مانم آنگونه

تا سراسر گل کند بر پیکرم آتش

شعر خواهم گفت وقتی شعله ور باشم

رقص خواهد کرد در هر دفترم آتش

بیت ها محموله های ناقصی هستند

آن زمان که نیست پیغام آورم آتش

موبدی زرتشت را در خواب خواهم دید

شب نمی خوابد درون بسترم آتش

**

لوله را قدری به سمت من بچرخانید

ماشه  را وقتی که بیت آخرم ... آتش


 پ.ن.۱:پاسبانی که روی صندلی جلوی اتوبوس کنارمن نشسته بود، چنان غرق در کتاب جبر کلاس دوم بود که به دو افسری که از در جلو بالا آمدند اعتنایی نکرد و سلامی نداد . برای همین است که از علم خوشم می آید  " یادداشت های شهر شلوغ/ فریدون تنکابنی"


پ.ن.۲: من برای میلیون ها انسانی که می توانند بخوانند اما عزم جزم کرده اند که نخوانند متاسفم . اگر این آدم ها مایه ی تاسف من می شوند تنها برای این نیست که نمی دانند چه لذتی را از دست می دهند ، بلکه به این دلیل نیز هست که معتقدم جامعه ی بدون ادبیات، یا جامعه ای که در آن ادبیات -مثل مفسده ای شرم آور- به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می شود ،جامعه ای است محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می اندازد . " چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا


پ.ن.۳:" آناهیتا آروان " مربی ام بود توی کانون پرورش فکری. نمی شود نوشت که چه تاثیری توی زندگی ام داشت . بماند که یادم داد چطور بخوانم و چه چیز بخوانم . بماند که "دیدن " را از او یاد گرفتم . این داستان قدیمی را از کتاب " پسرم قدش بلند است " پیدا کردم و برگشتم به روزهای دور...

دل عسلی ها / آناهیتا آروان

 

انداخته از مطلع خود شعر سپر را

هوالحق


 تا در همه عالم بسرایند خبر را

می رفت که احیا کند آیین پدر را

آیین پدر را که به سجاده علم کرد

با خون سرش ذره ای از خون جگر را

هر آینه شب پرده می افکند و نمی دید

در آینه ی هیچ شبی غیر سحر را

در آتش این شهر خلیل آمده بی شک

بر شانه ی این قوم نهد داغ تبر را

 منظومه ی هفتاد و دو خورشید که دیدند

پروانه شود ، چرخ زند شمس، قمر را

درپیچ و خم راه اگر تیغ ببیند

با جان بدهد یکسره سر را و پسر را

تو کشته ی اشکی و به نامت زده تاریخ

از روز ازل دیده ی تر ، گونه ی تر را

در هر غزلی نام تو رفته است بلا شک

انداخته از مطلع خود ، شعر سپر را
 
 
۲. این غزل را وعده داده بودم به دوستانی که قصد نقد داشتند . بسم الله...
 

جالیز ها مردند در شوق مترسک ها

تا آسمانها پاک شد از لوث زاغک ها

دنیا عوض شد کوچه های خاکی این شهر

آهسته جان دادند زیر چرخ غلتک ها

وقتی که باد ناموافق نیست ، شوقی نیست

بیهوده می رقصند با خود بادبادک ها

حتی نمی گریند هنگامی که تنهایند

حتی نمی خندند مثل قبل دلقک ها

دیوار اگر هم تکیه گاهی شد دلش می خواست

بالا بیاید در مسیرش کفر پیچک ها

تقصیر آدم های دیگر بود ، می دیدیم

هر چه نمی دیدیم را از چشم عینک ها

بازی قایم باشک اما با یقین کردیم

با شک ولی قایم شدیم از دست موشک ها

کبریت را محض برادر کشتنش کشتیم

جنگل در آتش سوخت با تدبیر فندک ها

 



 این ده فرمان را امیر خانی خیلی وقت پیش نوشته . خواندنش خالی از لطف نیست :

ده فرمان در آداب نوشتن

 

از شعر می گریزم و از شعر می روم...

محرم نوشت:

تقویم که عوض می شود ، شمسی و قمری ندارد . هر جا دلت تکان بخورد آن تاریخ را به تو مربوط می کند ... این روزها هم از آن روزهاست که دل آدم بدجور تکان می خورد ... جوری که آدم را واردار می کند برود و قاتی جماعت شود... دل سیاهپوشی داریم این روزها....



دوست خوب و شاعرم سمیه برنجکار بلاخره به جمع ویلاگ نویس ها پیوست . بخوانیدش در :

                                                              رویاهای رها


آسمان که خسیس بشود ... تابستان که خودش را بریزد توی شهر ... شعر هم میرود و دیگر پشت سرش را نگاه نمی کند ... مثل همه ی چیزهای خوب دیگر که نمی شود روی همیشگی بودنشان حساب کرد ...

 

انگشت می گزید ، گناهی نداشت عشق

غیر از صراط سمت تو راهی نداشت عشق

با پای خویش یوسفت افتاد در محاق

جز چاه گونه های تو چاهی نداشت عشق

این آسمان تب زده باران نیاز داشت

افسوس ! ابرهای سیاهی نداشت عشق

دستور می رسید که یکباره جان دهد

سرباز بود اجازه ی شاهی نداشت عشق

هر سو که رفته ای به تو این قبله مقتداست

کافر نبود ، جز تو الاهی نداشت ! عشق!

 

پ.ن.۱: "عشق قابیل است ، قابیلی که سرگزدان هنوز / کشته ی خود را نمیداند کجا پنهان کند"( نجمه زارع )

پ.ن.۲:"سرم را نه ظلم می تواند خم کند/نه مرگ/نه ترس/سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود"( تلگرافی که شبانه رسید/ ناظم حکمت)

 

با تو بهار دیوانه ایست که از درخت بالا می رود ...

سلام. این نوشتن ابتدای پست ها گاهی اینقدر کار آدم را سخت میکند که آدم از خیر به روزکردن بگذرد . خیلی وقت ها هم فرصت نیست خبر به روز رسانی بدهم و همین باعث دلخوری دوستان می شود . خلاصه باری است که هر چقدر از آن شانه خالی کنی باز هم گریبانگیر آدم می شود . راستی یادم رفت طبق معمول باید عید را تبریک گفت ! البته این سالها یک جور ژست روشنکفری به حساب می آید اینکه از عید خوشت نیاید و هی غر بزنی به جان ملت ! سال نو مبارک !

بگذار تا از سر بگیرم نقطه چین ها را

بر باد های هرزه بنویسم همین ها را

بگریزم از ایمان مستی که مرا برده است

منظومه ای باشم تمام کفر و دین ها را

سنگی که رودی کنده آن را در مسیر خود

سنگی هوس کرده است برقی از نگین ها را

میچرخم و میچرخی و دنیا به دور تو

انگشت می گردانی و بعدش زمین ها را

این رسم خوبی می شود امسال وقت عید

با اولین حرفت بچینم هفت سین ها را

دنیا به قول تو که چیزی نیست جز دیوار

با خاک یکسان میکنم دیوار چین ها را

پشت سرم بگذار ، حرفی نیست اما من

پشت سرت طی می کنم هی سرزمین ها را

از اسمان داری بدون وقفه می باری

می خواستم ...می خواستم بنویسم این ها را ...

 

پ.ن.۱: بجنب...حتی معجزه هم به زمان نیاز داره... ( فرشته ی مهربون / سیندرلا )

پ.ن.۲: با تو بهار / دیوانه ایست / که از درخت بالا می رود / و میرود تا باد...( یدالله رویایی )


آه شاعر ! از باران نگو ..بباران!

هوالحق


هر چه من دور می شوم از تو ، به تو نزدیک تر شدن خوب است

شهر دیوار های تو در تو ست ، توی دیوار در شدن خوب است

خوب بی تو بد است ، بد خوب است ،عقل من پاره سنگ بردارد

بشکند شیشه های مردم را ، بشکند ! بی تو شر شدن خوب است

سر به جنگل گذاشتم پاییز شکل سیگار های بی برگ است

جنگلی در دلش بیابان داشت ، جنگلی را تبر شدن خوب است

بالشت روی گوش من خوابید ، فکر ها هی مدام شوریدند

رخت خواب انقلاب مخملی است ! بی تو در خواب کر شدن خوب است...

صبح روزی که روزهایم را بی تو شب می رسید می مردم

صبح روزی که پاره کردن روز / نامه ها بی خبر شدن خوب است

آدمک های مرده مثل منند ، بی تو مردم همه شبیه همند

خسته ام از هویتی جعلی ، میروم در بدر شدن خوب است

دور دستی که دست هایت را دادم از دست زود خوابم برد

خواب هذیان بی صدای من است ، آن شبی که نبود خوابم برد ...

 

پ.ن.۱:  همیشه ماشین تحریری بود که جانم را نجات دهد . اصلا برای همین می نوشتم: که جانم را نجات دهم ، تا کارم به دیوانه خانه نکشد ، خیابان خواب نشوم ، از شر خودم خلاص شوم .(هالیوود / چارلز بوکفسکی)


 

بايد استاد و فرود آمد بر آستان دري كه كوبه ندارد ....

...

 

اي قصه اي كه مي رسي از آخر/ وقتي كلاغ ها همه در راهند

باران بگير قامت خيست را/ اين ابر ها كه چتر نمي خواهند

در رشت اين ايالت خواب آلوووود

هر چند دور مي شدي از دستم /مي خواستم غزل بشوم با تو

در قهوه اي كه تلخ نمي نوشي/ مي خواستم كه حل بشوم با تو

مي خواستم خيال سراب آلود

آخر چقدر بي تو ببارانم /  بر سطح خيس پنجره انگشتي

از پشت پرده هاي همين خانه /  كي آمدي كه خوووب مرا كشتي؟

اندوه يك سوال جواب آلود!

در شهر بي تو تب زده وقتي كه /  باران گرفت جان خيابان را

گنجشك ها براي تو مي خواندند /  آواز ناسروده ي انسان را

مي سوختم به يك تب تاب آلود

يا نيستي كه آدمكم باشي / از شهر مي زنم به تو بيرون تر

يا مي خوريم از هم و يا با هم /  يا مي روم به شكل دگرگون تر

شكل تنفسي كه حباب آلووود

دريا به دست مي رسد از ساحل / سنگيني تني كه غزل خورده است

تا تازه تر براي تو برخيزد /  در آب هاي سرد تو را مرده است

كه مي خرد گناه ثواب آلود....

 

پ. ن. ۱:تنها تو آنجا موجوديت مطلقي ...موجوديت محض ...چرا كه در غياب خود ادامه مي يابي و غيابت حضور قاطع اعجاز است ...( احمد شاملو/ در آستانه )

پ.ن.۲: شش سالم بود كه فهميدم همه چيز خداست و موهايم از تعجب سيخ شد.يادم مياد يكشنبه بود.خواهرم يك بچه ي خيلي كوچيك بود و داشت شير مي خورد. ( دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم / سلينجر)

پ.ن.۳: ...چون كلمات هميشه مال ديگران است.يك جور ميراثي كه مثل آوار روي سر آدم خراب مي شود . آدم در ايجاد آن هيچ دخالتي نداشته و هيچ چيزش مال خودش نيست. كلمات حكم پول تقلبي رو دارند كه به آدم قالب كرده باشند .هيچ چيزش نيست كه به خيانت آلود نباشد . (خداحافظ گاري كوپر/ رومن گاري )

 

 

فرق است بين شهر شما و من     ميخواستم بگويم اگر مي شد

   حال و هواي پنجره اي هستم       كه شهر را نديده به چشم خود

::

                                در اين اتاق رو به زمستان هم/ پاييز سهم دختركاني كه

از ديدگاه پنجره باران هم/ هي حرف ميزند به زباني كه...

اصلا سرودن از تو كه آسان نيست

شاعر شدن بهانه ي خوبي نيست /بردارم از غزل بزنم بيرون

اين شهر تشنه تر شده بعد از تو /بايد كه زود پر بزنم بيرون

هر تشنه اي كه در پي باران نيست

ديروز صبح وقت غروب شعر/ با يك چراغ كهنه بيا تا من

هر چند دير تر شده بعد از تو/ با من بيا ..بيا تو ..بيا يا من

بيرون هوا شبيه زمستان نيست

ترسيدم از مترسك اين جاليز / شكل كلاغ ها شده ام بي تو

دارم مي افتم از نفس از اين شعر / در اتفاق ها شده ام بي تو

هر چند اين به معني پايان نيست

گفتي تمام راه خودم باشم / وقتي كه جاده سمت تو بر مي گشت

هي دورتر كه مي شدي از اين شهر/ شخصي پياده سمت تو برمي گشت

يك لنگه كفش سهم بيابان نيست ....


آیا تمام آنچه با تولدم از من گریخت

با مرگ من دوباره به من می رسد ؟(هفتاد سنگ قبر / یدالله رویایی )

 

 

 

دریا به جرعه ای که تو از چاه نوشیده ای حسادت می کند...

سلام.از آن بعد از ظهر های گرمیست که بدجور می طلبد آدم وبلاگش را به روز کند . تابستان امسال برایم مثل فیلمی بود که بگذارندش روی دور کند ...هی می رفتم و نمی رفت ...هی تمام می شدم و تمام نمی شد ... توی تمام این تمام نشدن ها ! شعر بود که مرا رساند به امکان یک پرنده شدن ...

این بیت ها هم باران ناگهانی بود در عصر تابستانی داغ ....

 

این ابر ها برای تو باران می آورند

وقتی به چشم های تو ایمان می آورند

وقتی شکوفه می کنی از لابه لای شهر

این جاده ها به سمت تو کاشان می آورند

تا نیستی هزار غزل گریه می شوم

با بید ها که سر به گریبان می آورند

رستم به شوق دیدن تو اسب می دواند

در شاهنامه هشت غزلخوان می آورند

تو کیستی که حال غزل بی تو مبهم است؟

این مثنوی است یا غزلی در خودش گم است؟

در من هزار تکه ی خالی است بعد تو

شاعر بدون شعر چه حالیست ؟...بعد تو ....

دیگر نمی وزد غزل از سمت چشمهات

زنبور می برد عسل از سمت چشمهات

مو موی رگ رگ تو به انگور رفته است

بی تو غزال قافیه در گور رفته است

با بادهای کهنه ی از غرب آمده

با معجز پیامبران نیامده

عطر تو را نشانه بگیرم از آسمان

وقتی که نیست عطر تو سیرم از آسمان

تا ماه رفته ای که پلنگت شوم ، شدم

سرباز این زمینه ی جنگت شوم ،شدم

قدری غزل رها بده در طبع الکنم

جاری شو در مسیر رگ آبی تنم

تا داغ تر بسوزم و دیوانه تر شوم

«اکسیر عشق بر مسم افتد که زر شوم»*

افسانه های کهنه بدین سان شروع شد

انگار آمدی تو که باران شروع شد ....

 

* گویند رو ی سرخ تو سعدی که زرد کرد / اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم ...«شیخ اجل»

 پ.ن: اشتباه در قافیه ی بیت پنجم هر چند نا آگاهانه اتفاق افتاده ولی آگاهانه به حال خودش رها شده ..

 

 

 

 

هوالحق

سلام . اين روزها كه گذشت  درگيري هاي درسي ام اينقدر زياد بود كه فرصت به روز كردن را كه هيچ ! فرصت پاسخ دادن به دعوت هاي شما بزرگواران را هم نداشتم . از همه ي شما ممنون كه در اين مدت نبودنم همچنان به يادم بوديد . نيامدن هايم را به حساب نبودنم بگذاريد نه چيز ديگر ! در اين شب ها و روزهاي مبارك نيازمند دعايتان هستم ....

 

شعر از تن تو مي وزد اي هم نفس باد

باد از تو به وجد آمده  اي خانه ات آباد!

عطر نفست تا دل اين باغچه را برد

حتي علف هرز پشيمان شد و گل داد

تو نيستي و قطب جنوب است غزلهام

برفي كه ببارد وسط داغي مرداد

تو نيستي و شعر بدون تو حرام است

اي ايل به كفر آمده گوييد مريزاد!

در من همه ي شهر به سمت تو دويدند

ديوانه ، به مستي زده ، زنداني و آ‍زاد

وقتش شده آتش بزنم بال خودم را

از شاخه بچينم غزل كال خودم را

با چاه بگويم كمي احوال خودم را

وقتش شده انگار كه امسال ، خودم را...

وقتي كه نباشي و تو را خواب ببيند

اين تشنگي تب زده را آب ببينند

دريا كه نباشد همه مرداب ببيند

در بركه پريشاني مهتاب ببينند

وقتش شده انگار كه باران بشوي ، بعد

در كالبد بي نفسم جان بشوي بعد

آشفتگي ام را سر و سامان بشوي بعد

هي گل بكني قمصر كاشان بشوي بعد...

در من همه ي شهر تو را خواب ببينند

در خواب اگر روشني آب ببينند........

 

 

به نام خدا.

سلام. جاي شما خالي رفته بودم اصفهان.

( شهر، دیواری حصینِ بلند دارد و دروازه‌ها و جنگ‌گاه‌ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوی‌های آبِ روان و بناهای نیکو و مرتفع.و در میان شهر، مسجد آدینه بزرگ نیکو. و بارویِ شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است. و اندرون شهر، همه آبادان ـ که هیچ از وی خراب ندیدم ـ و بازارهای بسیار.)(سفرنامه اصفهان ،ناصر خسرو)

وقتي آدم مدتي شعر نمي نويسد دو راه بيشتر ندارد ... يا برود و اصلا به روي خودش نياورد كه يك زماني يك جايي يك وبلاگي بوده كه تويش مينوشته ...  يا بردارد شعرهاي دوره ي جواني را نبش قبر كند ....

 

سيمان گرفته ايد شما خود دهانتان

خاموش كرده ايد كه آتشفشانتان

در كوره هاي حنجره تان داغ مي زند

با نام آتشين خدايان زبانتان

هي صخره روي صخره و هي سنگ روي سنگ

با سنگ ها نمي شود از آسمانتان

حتي كمي ستاره كمي ... ماه پيشكش!

اين بود رسم چيدن يك در ميانتان؟

از لا به لاي بغض صدف هاي زير پا

مي شد شنيد رنج تن ماهيانتان

قدري شكوفه چاشني شعرتان كنم

تا بر لبانتان نرسيده است جانتان

با سرفه هاي ممتد اين نادرخت ها

آخر گرفت بوي تعفن جهانتان

دريا براي ماندن خود موج مي زند

دريا براي ماندن خود در گمانتان....

 

 

 

به نام خدا

((شمس تبريز: گفتم ايام بر شما مبارك باد . گفت: ايام آماده است تا بر شما مبارك شود ...مبارك شماييد.))

اين غزل مربوط مي شود به وقتي كه خيلي جوانتر بودم ....

 

عشق يك اتفاق معموليست ، مثل سيب اشتباه مي افتد

بعد يك حس سرخ و درد آلود توي رگهات راه مي افتد

چشم هايت لباس مي پوشند روي برفي كه در تو مي بارد

چشم هايي كه چشمشان شايد ، لحظه اي به گناه مي افتد

جاده هي پيچ مي خورد دورت ، و تو انگار از تو مي پاشي

روي ديوار كوچه اين شب ها سايه ات هم سياه مي افتد

برخلاف هميشه كه يك ماه توي حوض حياط مي افتاد

انعكاس تمام درياها توي چشمان ماه مي افتد

عشق يك اتفاق نادر نيست كه تو را از خودش بترساند

گاه يك چيز سرخ و معموليست ، گاه در يك نگاه مي افتد

 

از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را...

 سلام.

گاهي وقت ها هست كه آدم احساس ميكند تمام شعر هاي جهان دارد توي دلش تاب ميخورد ... ميخواهد بالا بياوردشان روي كاغذ اما نمي شود ... و اينقدر لج مي كنند تابلاخره مي آيند روي كاغذ همانطوري كه خودشان ميخواهند... حتي اگر تجربه هايي نابخشودني و تازه هم باشد... حتي اگر اشتباه هم باشد...

۱.شب سياه ترين اتفاق جهان است

وقتي

چشم هاي تو نيست

تا به روز سياه بنشاندم

...............

۲.از در كه مي وزي

صداي هزار درويش است

در گوش بادهاي جهان

..................

۳.درخت بهانه ي بي برگيست

كه پاييز

از راه نرسيده

توي جوب ها بريزد

خودش را مَرد

...................

۴.از بلند ترين سپيدار شهر

بسپاريد بياويزند

غزلهايي را

كه به جرم تو سپيد شدند

.........................

۵.شبم را كه آتش بزني

از روز هم روشن تر مي شود

تكليفم

..............

بعد دلم براي غزل تنگ مي شود.....

 

 دلم براي غزل تنگ ميشود گاهي ...

 و مي روم بشوم شكل كفتر چاهي ....

 و مي روم كه تنم بركه اي زلال شود

درون خود بتوانم بپرورم ماهي

 كه ماه و ماهي و مهتاب من تو هستي تو 

 بلغز در نفس دست هام گهگاهي

پلنگ مي شوم و ميپرم تو را در اوج 

 به جز كليشه ندارم به سمت تو راهي

  به زور قافيه فيل از نفس كه مي افتد

 اگر تو بر تن شطرنج ها كني شاهي

كه گفته است غزل شكل ديگر عشق است؟

به دستهات قسم نيست، آخر عشق است 

بسوز  و شعله ورم كن كه از تو بنويسم

كه آتش تو بيان قوي تر عشق است

بگو كه نقطه ي آغاز شعر هاي مني

 بگو به كهنه نويسان كه تن، سر ِ  عشق است

تمام پنجره ها سمت باغ باز شده ست 

 ولي چه فايده پاي كلاغ باز شده ست

ببين نبودي و يخ خانه را قرق كرده 

 ببين نبودي و پيچ اجاق باز شده ست

 تمام اين گره هاي هزار ساله ي كور 

 به دست عشق ... همين اتفاق باز شده ست ....

 

پ.ن.۱.«-نوشته بودی فقط دیوانه ها،فقط عاشق ها ...فقط آن ها که خیلی خیلی متفاوت اند خوب که چی؟ چرا جمله ات را کامل نکرده بودی؟

- تو میتونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جمله سر بریده بذاری و کاملش کنی . من اما چیزی به ش اضافه نمی کنم. من میخوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلمات ش به التماس بیفتند. می خوام اين كلمات عوضي كه عرضه ي گفتن يه دوست داشتن ساده رو هم ندارند براي گرفتن فعلي از من به زانو در بياند . بذار اين جمله خبر مرگش در همين وضعيت بمونه و جون بكنه و بميره.»( حكايت عشقي بي شين ، بي قاف، بي نقطه - مصطفي مستور)

پ.ن.۲. از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را...(فروغ فرخزاد)

 

 

به نام خدا

سلام.

آدم كه خيلي دلش گرفته باشد و دستش به بعضي چيز ها نرسد بر مي دارد خودش را مي ريزد توي واژه هايي كه اگر بزرگ شوند شعر مي شوند....

 

ميريزد از سخاوت دستانت ، يك باغ ياس در رگ كندوها

زنبورها به سمت تو مي آيند تا رفته شهد از تن شب بوها

از ابر هاي بارور اين شهر تا آسمان سرخ تو راهي نيست

اين هشت هاي منتشر مشكي...شوق تو در مسير پرستوها

گاهي هوا كه بد بشود خوب است از باد هاي شهر تو بنويسم

در عرشه جاي صحبت طوفان نيست تا مي برند نام تو جاشوها

اينجا فلوت چوبي چوپانها با گرگ هاي دهكده مي رقصند

ديگر چگونه سوي تو بگريزند از دست گرگ ها رمه آهوها

چشم تمام پنجره ها را بست آغوش باز پنجره فولادت

شب ها كه نورهاي جهان خوابند، چشمان توست علت سوسوها

 

پ.ن.۱.حافظا این چه کید و دروغ است/کز زبان می و جام ساقی است/نالی ار تا ابد باورم نیست/ که بر آن عشق بازی که باقی است/من بر آن عاشقم کو رونده است( نيما يوشيج)

پ.ن.۲.مارگريتا/مارگريتا/مارگريتا/...آه!ماگريتا!/ سوزن گرامافون روي نام تو گير كرده است.(رسول يونان)

 

 


 

یک کربلا سه سالگی ات را بزرگ کرد

هوالشهید

سلام .

بی مقدمه غزل مثنوی....نذر سه ساله ی کربلا...

 

کوچک نه از فصاحت باران بلیغ تر

از قله های سر به زمستان ستیغ تر

از سرو های سبز خیابان بلند تر

با جاده های خشک بیابان رفیق تر

یک دست روی صورت ماهی که غرق خون...

چشماش از فرات کمی هم غریق تر

در گیر و دار حادثه قرآن به سر گرفت

خورشید روی نیزه ی سردی حریق تر

یک کربلا سه سالگی اش را بزرگ کرد

یوسف دوباره قصد عزیمت به گرگ کرد

عیسی نظر به دشت شهیدان زد و ...ولی

موسی عصا به قلب بیابان زد و ...ولی

میخواست آب را به نظر کیمیا کند

میخواست درد کودکی اش را دوا کند

ترسید از حکایت آدم بزرگ ها

میخواست تا عمو نرود پیش گرگ ها

خون در هوای چاره ی اشکی که میچکید

روی زمین دو دست ،و مشکی که می چکید

یک دل که در چکاچک شمشیر ها گرفت

جان داد و جان تازه ای از تیر ها گرفت

یک کربلا سه سالگی ات را بزرگ کرد

توی خرابه های پر از درد و درد و درد

ـ آه عمه جان! بگو که پدر را بیاورند!

اما نگو که سینی سر را بیاورند

  ***

حالا خدا دو بال تو را داد و پر زدی

روی درخت های زمستان تبر زدی 

 

پ.ن.۱: انسان غربی آخر الزمانی همان گره گوار سامسا(شخصیت اول رمان مسخ نوشته کافکا)است. اوج جهش ژنتیکی اش این است که صبح از خوابی آشفته بیدار شود و تبدیل به حشره ای عظیم شود . اما انسان شرقی آخرالزمانی به مراتب پیچیده تر است. او صبح از خواب بیدار می شود و به جای یک حشره ، به دو حشره تبدیل می شود .مدرن و سنتی . شاید هم بیشتر...( بیوتن، رضا امیر خانی)

 

پاییز روشن کرده تکلیف درختان را

هوالحق

سلام. یکی از دوستان میگفت بهار خدا شاعر است و پاییز شاعر ها...

 

گل میکنی این جاده های خیس آبان را           از دست هایت شعله می باری زمستان را

با ابر هایی که تو را نادیده در راهند                تعبیر خواهی کرد روزی خواب باران را

تا می تکانی پیرهن عطر تو می آرد                از خانه های شهر بیرون پای گرگان را

انگشتهایم بی تو تابستان یخ کرده است         با جان دستانت بگیر این دست بی جان را

چشم تو کفر شعرهایم را در آورده است         کفر خدا را! کفر این خلق مسلمان را

پاییز فصل دلخوشی های غم انگیز است        پاییز روشن کرده تکلیف درختان را

                                                     ***

تو نیستی ، پاییز ها ده ساله می میرند            پاهای من باریده جنگل های گیلان را

 

پ.ن.۱.یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم
و کمی بعد گفت:
خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چه‌قدر دلت گرفته بوده
.(آنتوان دوسنت اگزوپری ، شازده کوچولو)

۲.نه آسمان عاطفه دارد و نه انسان اندیشه مند. نه اینکه بخواهد بی عاطفه باشد،ولی وجود عاطفه در او خلاف عقل سلیم است ... ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت است. چیزی که من مدتهاست که آنرا از یاد برده ام.( بهومیل هرابال، تنهایی پر هیایو)

 

 

 

بای بسم الله

هوالحق

سلام.

خیلی وقت بود که سرم توی لاک اینترنتی خودم بود و قید وبلاگ نویسی را زده بودم . دیدم انگار نمی شود و ما هم پایمان بدجوری گیر است. خلاصه اینکه آمدم اینجا تا بنویسم و بخوانم از چیز های خواندنی و نوشتنی . راستش را بخواهید دلم برای دوستهایم هم تنگ شده بود . دوستهایی که بعضی هاشان را یک بار دیده ام و بعضی را ندیده ام و کارهایشان را از اینجا پی میگیرم .

  پ.ن.۱: اینجا قرار نیست هیچ خبری باشد جز ادبیات.

  پ.ن.۲: خوشحالم!